سيد جعفر سجادى

975

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

مطلق است و در بعضى موارد اطلاق بر ساقى كوثر شده است و بطريق استعارت بر مرشد كامل نيز اطلاق شده است و گفته شده است مراد از ساقى ذات باعتبار حب ظهور و اظهار است . ( از رياض العارفين ص 40 - اصطلاحات فخر الدين - شرح گلشن راز ص 619 ) . حافظ گويد : ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت * در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم * عمرى كه بىحضور صراحى و جام رفت مستم كن آن چنان كه ندانم ز بيخودى * در عرصهء خيال كه آمد كدام رفت زاهد غرور داشت ملامت نبرد راه * رند از ره نياز بدار السلام رفت الرب هو الساقى و العيش به الباقى * و السعد هو الراقى يا خائف لا تحذر الروح غدا سكرى من قهوتنا الكبرى * و ازينت الدنيا بالاخضر و الاحمر صحابيان كه برهنه به پيش تيغ شدند * خراب و مست بدند از محمد مختار غلط ، محمد ساقى نبود جامى بود * پر از شراب و خدا بود ساقى ابرار ساقى روحانيان ، روح شدم ، خيز خيز * تا كه به بينند خلق ، دبدبهء رستخيز دوش مرا شاه خواند ، بر سر من حكم راند * در تن من خون نماند ، خون دل من بريز كه بتجلى وجودى عين اضافهء جود بر ماهيات مىكند و شراب هستى وجود مفاض است . حافظ گويد : بيا ساقى آن آب آتش خواص * به من ده كه تا يابم از غم خلاص كه فيروز فرخ منوچهر چهر * شنيدم كه در عهد بوذرجمهر نوشته است بر جام نوشيروان * - كه بفزاى از جام نوشين روان اگر پور زالى و گر پير زال * بدستان نمانى شوى پايمال زمن بشنو اى پير آموزگار * مكن تكيه بر گردش روزگار كه اين منزل در دو جاى غم است * در اين دامگه شادمانى كم است فريدون صفت كاويانى علم * بر افرازم از نيستى جام جم بيا ساقى اين نكته بشنو ز نى * كه يك جرعه مى به ز ديهيم كى دم از سير اين دير ديرينه زن * صلائى به شاهان پيشينه زن بيا ساقى آن كيمياى فتوح * كه با گنج قارون دهد عمر نوح بده تا برويت گشايند باز * در كامرانى و عمر دراز بيا ساقى آن ارغوانى قدح * كه يابد دل و جان ز فيضش فرح به من ده كه از غم خلاصم دهد * نشان ره بزم خاصم دهد بيا ساقى آن مى كه جان‌پرور است * دل خسته را همچو جان در خور است بده كز جهان خيمه بيرون زنيم * سرا پرده بالاى گردون زنيم بيا ساقى آن مى كه حال آورد * كرامت فزايد كمال آورد